تبلیغات
☂ راز باران☂ - داستان عجیب عاشقانه"احسان و سولماز"برنامه ماه عسل....

☂ راز باران☂

راز باران این است، که زمینی ست ولی، آسمانی شده است، و به امداد زمین می آید...

درباره من
من لیسانس علوم تربیتی ام و تمام سعی و تلاشم و تمام آرزوم داشتن یه جامعه خوب با مردم فهیم هست،اینجا تمام یافته هام از زندگی رو مینویسم و چیزایی که با تحقیق بهشون رسیدم.انشالا هرکسی فکر کنه و یه قدمی برداره،به امید اون روز که ایران ما جزو کشورای صنعتی و پیشرفته با مردم فهیم باشه.....بیایم بیشتر فکر کنیم روی زندگی...به امید کشوری همیشه آباد....
نویسنده : باران
تاریخ : 1393/04/18 04:09 ق.ظ

باور نمیکنم این چه عشقی میتونه باشه........


احسان و همسرش سولماز مهمانان قسمت دوم هستند...خانم روی ویلچر و همسرش روی مبل کنارش نشسته است...احسان متولد 63 است...و پنج سال است زندگی مشترک دارند...

 

خانم از احسانش خیلی تعریف میکند..این که چقدر خاص و مهربان و دوست داشتنی ست...

 

ماجرا و قصه ی این زوج خوشبخت و دوستداشتنی مربوط میشود به پنج سال پیش،درست یک ماه قبل از عروسی شان...

 

درست زمانی که با ذوق  و شوق در تکاپوی گرفتن عروسی،تالار،جهیزیه و... بوده اند، مادربزرگ خانم فوت میکنند...

40 روز بعد از فوت مادربزرگ،سولماز به همراه مادر ، پدر و دختر عمویش برای رفتن به مراسم چهلم که در تبریز اماده میشوند که در راه تصادف سختی میکنند و ...

 

حال سولماز قصه امروز ماه عسل از پدر مادر و دختر عمویش خیلی وخیم تر بوده با این حال هر سه انها فوت میکنند و او زنده میماند...

 

برادر خانم احسان با او تماس میگیرد و او را مطلع میکند...سولماز در آی سی یو بودند و بعد از عمل سختش به مدت 40 روز به کما میرود...بعد از این که بهوش می ایند،آسیب شدید نخاعی میبینند و فقط میتوانستند گردنشان را تکان دهند...

خانم سولماز- الان چند وقته که میتونم دستامو تکون بدم

 

بعد از این که به هوش می اید،میفهمد تارهای صوتی اش مشکل پیدا کرده ،فقط گردنش تکان میخورد و این که حافظه ی کوتاه مدتش را هم از دست داده است...

 

میگوید وقتی دوستش به ملاقاتش می امده و میرفته،بلافاصله میپرسیده:دوستم کجاست؟خیلی وقته ندیدمش دلم براش تنگ شده!!.... و باعث میشده تا دیگران مسخره اش کنند!...با این حال احسان به او میگفته: اره خیلی وقته نیومده چقدر بی معرفته و...

 

احسان تعریف میکند وقتی خبر تصادف همسرش را شنیده شوکه میشود و با این که پزشکان از همسرش که در کما بوده،قطع امید کرده بودند،باز هم بالا سرش بوده،دستش را میگرفته و اطمینان داشته که برمیگردد...

 

میگوید این ماجرا برایش شوک بزرگی بوده با این حال چون دوستش دارد هیج چیز برایش  مهم نیست و همین که کنارش است،با هم بیرون می روند برایش کافیست...

 

سولماز اشک میریزد و احسان بغض میکند...

 

سولماز با شوق میگوید: تازه دو سال پش برام عروسیم گرفت...

 

میگوید احسان چند سال پیش بخاطر مخارج بیماری من و حاضر نشدن در محل کار ورشکست میشود...میگوید احسان را دارد...احسان هم مادرش است؛ هم پدرش است؛ هم دوست و رفیقش است...

 

احسان دستش را میگیرد......

 

مرد عجیبی ست...میداند کی سرش را پایین بیندازد،کی همسرش را عزیزم صدا کند و کی دستش را بگیرد...

 

سولماز تعریف میکند که بعد از مرخص شدن از بیمارستان،برادرش،عمه ها دایی ها و عمو هایش را جمع میکند و از انها میخواهد که به خانه مادرشوهرش بروند و به احسان بگویند سولماز دیگر خوب نمیشود...بگویند احسان برود.....برود دنبال زندگی اش....

 

سولماز- گفتم این کارو کنن ولی دل تو دلم نبود احسان چی جواب میده...

 

و عکس العمل احسان در ان شرایط رفتن بوده ست...میرود اما پیش سولمازش...میرود خانه اش و به او میگوید:مگه منو دوست نداری؟!پس واسه چی اینا رو فرستادی بیان همچین چیزی رو بگن؟

 

احسان علیخانی- احسان چرا رفتی؟

سولماز- چون دوستم داره....

 

و احسان میگوید هیچ دلیلی برای رفتن نداشته...ماندنش به پای سولماز نه از سر ترحم و اجبار بوده نه هیج چیز دیگر.....فقط  عشق

سولماز میگوید پرستار فقط خانه را مرتب میکند و تمام کارهایش را احسان انجام میدهد...تعریف میکند تا بحال پیش نیامده با هم غذا نخورند و میگوید احساش بیشتر از خوشبختی ست....

 

سولماز- حتی روزای اول بهش میگفتم روت میشه بگی این زنمه؟

ولی احسان میگفت چرا بگم زنمه؟!میگم عشقمه...

 

احسان اما مظلوم است و خجالتی...سرش را پایین می اندازد...

 

با صداقت میگوید پیش امده که خسته شده اما هیچ وقت جلوی سولمازش به روی خودش نیاورده...

 

سولماز دعا میکند همه انهایی که در شرایط او هستند و احسان ندارند زود خوب شوند و احسان در دعایش اول سلامتی خانمش و بعد شفای همه بیماران را میخواهد.....

 

رمز موفقیت زندگی شان را دوست داشتن میدانند...اینکه احسان سولمازش را فقط بخاطر خودش، و اینکه سولماز احسانش را فقط بخاطر خودش میخواهد...

 

احسان اول تمایل زیادی به حضور در برنامه نداشته چون با قلبش و خدایش معامله کرده و فقط به این دلیل حاضر شده که بتوانند با روایت قصه شان حتی شده روی یک نفر،حتی روی یک نفر تاثیر بگذارند...

 

میگویند هیچ مشکلی ندارند...حالشان با هم خوب است...با هم شادند...با هم مهمانی میروند....و چقدر عاشق همدیگر هستند.....

 

 

و دست سولماز هنوز در دست همسرش احسان است..................

 

پایان...

 

همیشه بغض تو دنیامو لرزوند/هوای گریه هامو داری یا....نه؟!

"یه عمره" که فراموشت نکردم/منو به خاطرت میاری یا....نه؟!

http://www.ehsanalikhanighabile.com
1393/05/3 05:21 ب.ظ
یه قسمت رو دیدم و واقعا لذت بردم
اوایل ماه، سه تا از فوتبالیستها رو آورده بود. واقعا زحمت هایی که کشیدن قابل تحسین بود
باران :
بله واقعا.....
1393/04/31 07:28 ب.ظ
خوشبختانه تمایل خاصی به دیدن این برنامه ندارم
باران :
ولی پیشنهاد میکنم حتما ببینین...خیلی درسا میشه ازش گرفت....
1393/04/18 09:34 ق.ظ
این مطالبت منو یاد خاطراتم انداخت عزیزم . راستی وبلاگت رو توی لیست دوستانم لینک کن تا دوستام هم باهات آشنا بشند
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
جستجو در وبلاگ
ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


دکتر ابراهیم میثاق:


کاملترین مرجع دانلود برنامه های دکتر ابراهیم میثاق

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
http://sabastore.net/product.php?id=47